الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )

208

كشكول شيخ بهائى ( فارسى )

* * * آن‌چنان در عشق طمع ورزيد كه ناگاه عاشق شد ، و ليكن در عاشقى تاب نياورد ، گويا تلاطمى را موج كوچكى پنداشت و چون از پس آن موج برنيامد ، غرق شد . 476 - قصيده‌اى براى كنيز « خيزران » - زوجهء خليفه - در مسير حج وعده كرده بود تا كنيزكى را به « ابو دلامه » بدهد . مدّت مقتضى شد و « خيزران » به وعدهء خويش وفا نكرد . « ابو دلامه » اين ابيات را به او نوشت و به دست « امّ عبيده » كنيز متوكّل ، براى وى فرستاد : أبلغي يا سيدتي باللّه يا ام عبيده * إنها أرشدها اللّه و إن كانت رشيده وعدتني قبل أن تخرج للحج وليده * فتأنيت و أرسلت بعشرين قصيدة كلما اخلص أخلفت لها اخرى جديدة * ليس في بيتي لتمهيد فراشي من قعيدة غير عجفاء عجوز ساقها مثل القديدة * وجهها أقبح من حوت طرى في عصيده * * * اى « امّ عبيده » ! سيّدهء من را كه خداوند او را ارشاد كند ، گرچه خود ارشاد يافته است ، اين پيام برسان : مرا پيش از آن‌كه به حج سفر كنى ، وعدهء كنيزى داده بودى ، پس صبر كردى درحالىكه بيست قصيده برايت فرستادم ، هرگاه كه يكى را اختيار مىكنم ، ديگرى را جايگزين او مىكنى ، در خانه من زنى نيست كه خانه‌دارى من را بكند ، به جز پيرزالى زشت كه ساق او چون گوشت خشكيده است و چهرهء او بدتر از چهرهء ماهى است كه در آش در حال پختن است . چون « خيزران » اشعار را ملاحظه نمود ، خنده‌زنان بيت آخر را تكرار كرد و كنيز را با « امّ عبيده » براى او فرستاد . 477 - غبار رخ يار مىرفت چو جانم ز تن غم فرسود * شد يار خبردار و قدم رنجه نمود بر آينهء رخش غبارى ديدم * گويا كه هنوزم نفسى باقى بود ( سيّد محمّد جامه‌باف )